تبليغاتX
سعید جون مامان و بابا

سعید جون مامان و بابا
خاطرات خانواده کوچک ما

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ لیلا ]
امروز با سعید بیکاری بهمون فشار آورده بود اینجانب نیز که تازه از خوندن کتاب های .... فارغ شده بودم و هنوز هم تنم داغ بود .گفتم سعید بیا یه کاری کنیم بیا آرزو هامونو بنویسیم رو کاغذ بعد راجبش حرف بزنیم ببینیم چه طور می تونیم بهشون برسیم.

سعید در حالیکه با چشای گشاد منو ور انداز می کرد:"یعنی چی؟"

-:"یعنی اینکه فکر کن دوست داری تو زندگی چیا داشته باشی اینا می شه اینا می شه آرزوهات اینا رو یه ور بنویس ، بعد فکر کن چه طوری می تونی به این خواسته هات برسی اونا رو هم یه ور بنویس بعد کاری کن به آرزوهات برسی... به همین سادگی ..."

-:"آخه من که نوشتن بلد نیستم!!!"

-:"اشکال نداره نقاشی شون کن "

هردو کاغذ و قلم برداشتیم و بسم الله....

من:"خونه ویلایی ... ماشین_....درآمد_..."

سعید هم شروع کرد به کشیدن لاکپشت های نینجا:"این لناردو(لئوناردو)... این چش بندش... این دوتا شمشیراش.... حالا .... لافائل(رافائل)... این چش بندش... این ... نه نمی خوام ... مامان من لاکپشت های نینجا نمی خوام روش ضربدر بزنم؟

-:"اگه نمی خوایشون بزن ، اما کلک خیلی قشنگ کشیدیشون هاااا.... "

-:"نه من نمی خوام.... ضربدر هم بزنم که پاک نمی شه .... "

-:"خب با پاکن پاک کن .... "

-:"باشه الان پاک می کنم برید لاکپشت های بد برید... نمی خوامتون....شما که آرزوی من نیستید... "

با خودم فکر می کردم چی پیدا شده رو دست لاکپشت های نینجا آخه تمام فکر و ذکر سعید همین لاکپشت هاست و بشون می گه داداش .... سعید لاکپشت ها رو پاک کرد و یه کاغذ دیگه از دفترش کند و آورد.

-:"مامان رو این می نویسی من مامان رو دوست دارم "

-:"می خوای چی کار تو رو خدا بنویس"

.

.

.

بعد از چند دقیقه سعید کاغذ رو آورد و پرید بغلم ، مامان ببین این همیشه آرزوی منه...

از رو نوشته من با دست خط خودش نوشته بود :من مامان را دوست دارم"

سعید با این کارش کاغذ آرزوهای من رو لکه دار کرد ... هنوز هم موقع تعریف ماجرا اشک تو چشام جمع می شه.

این اسکن دست خط خوشگلشه...

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ لیلا ]

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ لیلا ]

 

این چند وقته حسابی مشغول بودیم وفرصت و دل و دماغ درست حسابی برای آپ کردن نداشتیم همه خبر هامون بد نیست اما خبرهای بد به خوب ها می چربه .

اول از همه 21آبانماه جشن عقد سمانه جون بود خیلی سعی کردیم که حتما خودمون رو به هر شکلی شده برسونیم اما ابر و باد ومه خورشید و فلک در کار بود که ما به جشن نرسیم و ما هم خود در حکمت و قسمت و متعلقات انگشت به دهان مانده ایم .

از همین جا بشون تبریک می گم  و جهت پاره ای از توضیحات خدمت خواهیم رسید .... حتما .....

خبر خوب بعدی برگشت زائرهامون از خونه خدا بود . آقاجون و مامان جون دقیقا بعد از 41روز به خونه برگشتن هرچند ما همیشه ازشون دوریم اما واقعا جای خالیشون رو احساس می کردیم وای به حال دایی ها که هر روز دیدنشون عادتشون بوده. وبالاخره بار مسئولیت بچه داری و برادر شوهر نگهداری هم از دوش خاله آذر جون که این چند وقته حسابی اذیت شده بود برداشته شد که از همین جا هم مراتب سپاس وقدردانی خود را اعلام می داریم.

از آنجایی که مامان می دونست که حتما هم این سفر ماهم مثل بقیه خیلی فوتی فوریه سوغاتی هامون رو تو ساک دستیش گذاشته بود تا ما عقده ای نشویم و با سوغاتی هامون برگردیم خونه و این ضرب المثل که "لیلا سوغاتی هاش رو گرفت و رفت" همچنان مصداق داشته باشه .

اما خبرهای بد که اصلا دوست ندارم بنویسم ...

اول عمل داخلی آقاجون مهدی بود که هرچند با موفقیت تموم شد و از بیمارستان مرخص شدن اما بعد از چند روز و اینکه وضعشون همچنان بد بود دوباره از دیروز بستری شدن . الهی بمیرم این چند وقته حسابی آب شده اصلا قابل مقایسه با قبل نیست . اصلا دل  دماغ هیچی رو نداره مامان هم حسابی اذیت شده اما همه می خندیم و همه چی رو انکار می کنیم و سپردیم دست خدا و گذشت زمان.

دومین خبر بد هم  که از دو جهت بد بود اینکه عمه فاطمه باز هم حالش بد شده و ما نتونستیم بریم ببینیمش چون اون روز که بیمارستان بود و اجازه نمی دادن بعد هم که ما برگشتیم .الهی بمیرم وقتی یاد حال و احوالش می افتم قلبم می گیره،نفسم در نمی یاد تازه همه می گن تو خوب وقتی دیدیش .... حتی جرات نمی کنم تلفن کنم می ترسم مثل همین حالا اشکم جلو حرف زدنم رو بگیره و به جای اینکه دلداری بدم وضع روحی اونا رو هم خراب کنم . فقط دائم دست به دعام و ملتمس دعا از همه . ان شالله هرچه زودتر به حق این شبهای عزیز شفا بگیرن.

سومین مریضی هم که تو این شبها واسش از همه التماس دعا دارم شوهر عمه طیبه است که ایشون هم حال خوبی ندارن و چند وقته بین خونه و بیمارستان در رفت و آمدن.

تو جشنواره عکس مهد هم که مقام نیاوردیم یعنی 12هم شدیم البته خود همین هم به نظر من خیلی زیاد بود چون خودمون هم تو آخرین روزها تونستیم بریم هم عکسها رو ببینیم و هم رای بدیم .خداییش عکس قشنگ این قدر زیاد بود که آدم نمی دونست به کدوم رای بده همه هم این دختر های بلا گرفته حتی زشت ترینشون هم عکساش ماه شده بود چه رسد به اون خوشگلا.

 
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ لیلا ]
درباره وبلاگ

اسم من سعیده , من متولد 14/11/1385 هستم و این هم وبلاگ خانوادگی ماست.
فعلا خاطراتم یا شیرین کاری هامو مامانی و بابایی می نویسن تااون روز که بزرگ شدم
یادم نره که یه روزی هم من بچه بودم .
خاطراتم اگر چه تلخ , اگرچه شیربن, لحظه لحظه های زندگیم اند...
امکانات وب
فال حافظ شیرازی
ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار و آرزوی مرا برآورده سازی

فال حافظ
فال حافظ با معنی و تفسیر